غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

239

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

از دلشاد خاتون بنت تيمورتاش بن امير چوپان در وجود آمده بود نهادند و كمر خدمتكارى بر ميان بسته زبان دعا و ثنا گشادند و خواجه سلمان جلال الدين ساوجى در تهنيت جلوس آن پادشاه صاحب سعادت قصيدهء در غايت جودت بنظم آورد و مطلع ظهير فاريابى را تضمين كرد چهار بيت اول آن قصيده اينست قصيده مبشران سعادت برين بلند رواق * همين كنند ندا در ممالك آفاق كه سال هفصد و پنجاه هفت ماه رجب * باتفاق خلايق به يارى خلاق نشست خسرو روى زمين باستحقاق * فراز تخت سلاطين بدار ملك عراق خدايگان سلاطين عهد شيخ اويس * پناه و پشت ملوك جهان على الاطلاق و بيشايبه تكلف و سخنورى آن مهر سپهر سرورى پادشاهى بود در كمال نصفت و رعيت‌پرورى و نهايت معدلت و مرحمت گسترى نسبت باهل فضل و هنر التفات بسيار داشت و همواره همت عالى نهمت بر انتظام حال علما و شعرا ميگماشت بيت رايت امن و امان اندر ممالك برفراشت * بر در و ديوار گيتى نقش نيكوئى نگاشت و بواسطهء اطوار حميده و آثار پسنديده باندك زمانى تمامى مملكت عراقين و اران و آذربايجان مسخر فرمان او گشت و پايهء قدر و منزلتش از مراتب آبا و اجداد درگذشت مدت سلطنتش بيست سال امتداد يافت و در شب دوم جمادى اول سنهء سته و سبعين و سبعمائه بفردوس برين شتافت . گفتار در بيان كيفيت ارتفاع رايت سلطنت سلطان اويس بن شيخ حسن و ذكر شمهء از وقايع ايام دولت آن مظهر لطف حضرت ذو المنن در بهار سنهء تسع و خمسين و سبعمائه كه خبر مراجعت بيردى بيك خان بجانب دشت و تسلط اخىجوق بر آذربايجان محقق گشت سلطان اويس از بغداد باسپاه بسيار روى به تبريز نهاد و اخى جوق تا كوه سنتاى لواى جهانگشاى را استقبال كرده بين الجانبين قتال اتفاق افتاد در روز اول غالب از مغلوب تميز نيافت اما روز دوم اخى جوق از معركهء ستيز عنان هزيمت به طرف تبريز تافت و سلطان اويس نيز عنان‌ريز بدآنصوب توجه نمود و اخى جوق چون بر وصول آن جناب واقف گرديد به طرف نخجوان گريخت و سلطان اويس در عمارت رشيدى نزول اجلال فرموده امراء اشرافى بشرف بساط بوسى رسيدند و بتشريفات مشرف شده بعد از چند روز عذرى انديشيدند لاجرم سلطان در ماه مبارك رمضان چهل و هفت تن از ايشان را بياسا رسانيد و بقية السيف باخىجوق پيوسته او از نخجوان بقراباغ اران رفت و سلطان اويس امير على پيل تن را بحرب مخالفان نامزد كرده خدمتش بنابر نقارى كه از سلطان در خاطر داشت در حرب تكاهل ورزيد و منهزم بازگرديد و سلطان بنابر پريشانى سپاه آذربايجان را باخى جوق بازگذاشته علم عزيمت بصوب بغداد برافراشت و اخىجوق كرت ديگر برآن ولايات استيلا يافته به قدر مقدور نيران ظلم و عدوان مشتعل گردانيد و